persian_cat

persian_cat

http://persian_cat.persianblog.ir

گربه ی ايرانی

گربه ی ايرانی

زیباترین گربه ها,بدبخت ترین ها هستند

گربه ی ايرانی

نون گرم تافتون

صبح که می شه

بابا مثل همیشه

زود از خواب پا می شه

بابا رفته خیابون

برامون بخره نون

کره عسل مربا

نون گرم تافتون

 

من بیدارم

اما تو رختخوابم

عروسکم کنارم

مامان میاد سراغم

می گه "عزیز نازم

صبح شده،بلند شو

آفتاب زده بازم"

 

دست و روم رو می شورم

لباسام رو می پوشم

مامان و بابامو می بوسم

به اونا می گم "سلام!"

 

آی بچه ها،آی بچه ها

می دونید که شما ها

بهترین دوستای ما

مامان و بابان...مامان و بابان...

 

در دوران مهد کودک،این ترانه(که بر وزن یکی از آوازهای فیلم سلطان قلب ها خونده می شد١) ترانه ی محبوب من بود.هنوز هم هست.این ترانه یک زندگی آرام و دوست داشتنی را از زبان فرزند خردسال خانواده روایت می کند.پدری که محافظ خانواده ست و برای آسایش همسر و فرزندش زودتر از خانه خارج می شود.کره-عسل و مربا شیرینی زندگی و نان گرم ،نشانه کانون گرم خانوادگی و روزی است.کودکی که بیدار در رخت خواب دراز کشیده،این گرمی و شیرینی زندگی را درک می کند.او از این که عروسکش را در کنار خود می بیند خوشحال است و قدر آرامش خود را می داند.وجود عروسک در کنار کودک نشانه حضور همیشگی مادر و احساس امنیت اوست.مادر مژده ی یک روز آفتابی دیگر-خوشبختی را می دهد.کودک با حس خوب خود را برای یک روز دیگر از زندگی آماده می کند.از کسانی که این خوشبختی و آرامش را برای او ایجاد کرده اند سپاسگزاری می کند. و در آخر به کودکان دیگر شیرینی زندگی و قدردانی را یادآوری می کند.

ای کاش یک بار دیگر در مهدکودک این ترانه را بخوانم!همراه با صداهای بچگانه ای که خارج از آهنگ و با سرخوشی آواز می خوانند.

..........................................................

١- آوازی از فیلم سلطان قلب ها " توی دنیا/هرکسی یه جوری/نون رو درمیاره...زندگی می چرخه..."

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط ساحل نظرات ()
یتیم های به یاد ماندنی

در دنیا کودکان یتیم بی شماری با مشکلات اجتماعی یا اقتصاد دست و پنجه نرم می کنند.بسیاری از این کودکان برای زنده ماندن به فساد و راه های خلاف چنگ می زنند. اما خیلی ها هم پاک می مانند.گاه هرگز دیده نمی شوند و گاه افسانه می شوند و در صفحات کتب داستانی در یاد من و شما می مانند.

در عالم داستان نویسی داستان های بسیاری در مورد کودکان یتیم نوشته شده است. "پیپ" در "آرزوهای بزرگ" ، "اولیور توییست" و ظاهرا یتیم های دیکنز در کوچه پس کوچه های تاریک و کثیف لندن قدیم و بدون تامین شدن نیاز های اولیه زندگی می کنند.(به خاطر دارید پسرک را که در نوانخانه به آشپز التماس می کند یک کاسه دیگر از سوپ بی مزه اش به او بدهد؟) این دسته از کودکان در دنیای بزرگ با نا امنی ناشی از بزرگسالان غیرفابل اعتماد زندگی می کنند.

اگر چه دسته ی دوم کودکان یتیم داستانی در کوچه و خیابان گدایی نمی کنند،گرچه سقفی بالای سر دارند،اما در دریایی از بی عدالتی و بی مهری سرپرستان نالایق خود دست و پا می زنند.

زن دایی بدذات "جین ایر" را به خاطر خطای نکرده در اتاق سرخ زندانی می کند.جین ده ساله آن قدر از ترس اشک می ریزد تا بیهوش می شود.

پس از فوت والدین "امیلی" هیچ یک از اقوام حاضر به نگهداری از امیلی نمی شوند.قرعه می کشند و خاله ی بزرگ بد اخلاق قیم امیلی می شود.١

وقتی خبر می رسد که پدر "سارا کورو" کشته شده،سارا را از اتاق سلطنتی به اتاق خدمتکار منتقل و او را از تحصیل محروم می کنند.

و "هری پاتر" در حالی که پسرخاله اش دو اتاق برای خود دارد،تا ده سالگی در انبار زیر پله می خوابد.اقوامش تا جای ممکن پسر خودشان را لوس و به همان اندازه با هری بدرفتاری می کنند.موقعیت جیمز از داستان "جیمز و هلوی غول آسا" و "ماتیلدا" هم با هری پاتر چندان متفاوت نیست.گرچه ماتیلدا پدر و مادر دارد و یتیم محسوب نمی شود.٢

هر انسان سالمی به جای یکی از این چند شخصیت باشد،احتمالا از غصه و عقده روانی می شود و شاید این بی مهری ها از آن ها افرادی خشن و بی رحم بسازد. وقتی جین ایر معلم می شود این امکان را در اختیار دارد تا با بچه های دیگر بدرفتاری کند،همان طور که با خودش در کودکی چنین شده بود.و هری پاتر می تواند با جادو دخل سرپرستان نفرت انگیزش را بیاورد،مگر نه؟! اما این شخصیت ها هرگز چنین کارهایی نمی کنند.آن ها از آزمایش سختی که از خردسالی شان آغاز شده سربلند بیرون می آیند. و اتفاقا در جوانی و بزرگسالی تبدیل به افرادی متشخص،منصف،و سرشار از آرامش می شوند.آن ها جدی، متین و با وقار هستند و اغلب زبان تلخی دارند.حقیقت ها را صریح به زبان می آورند و گاه بعضی ها از رک گویی آن ها دلخور می شوند.اما آن ها اهمیتی نمی دهند و با تمرکز زندگی خود را پیش می برند.به قول ما ایرانی ها،ادب را از بی ادبان آموخته اند.

دسته ی بعدی ،شخصیت هایی جالب و دوست داشتنی تر نسبت به دو گروه اول دارند. معمولا از والدین خود چیزی به یاد نمی آورند و به همین دلیل هیچ احساس خاصی نسبت به آن ها ندارند.بیش ترشان در نوانخانه کنار بچه هایی مانند خودشان رشد کرده اند و بسیار حراف و اجتماعی هستند و همین خصوصیات از آن ها شخصیت هایی جذاب می سازد.آن ها با سرخوشی خود کار دست دیگران می دهند و در زندگی بی قید و شرط  خویش مدام دردسر درست می کنند.موهای سرخ یا آشفته و گونه های کک مکی نمک چهره ی آن هاست.شخصیت هایدی چیزی ست بین این دسته و دسته قبلی.هایدی هم دخترک شیرینی است که با خوش زبانی های خود پدربزرگ بدعنق و دایه ی سخت گیر کلارا دوست فلجش را رام می کند.

آن شرلی برای گرفتن اجازه ی رفتن به اردو،درباره ی گم شدن سنجاق سینه ی ماریلا از خود داستان عجیبی سرهم می کند.جودی آبوت مرد بلند قد و نیکوکار،تنها حامی مالی خود را با سادگی هرچه تمام تر "بابا لنگ دراز" می نامد و حتی یک لحظه هم به جنبه ی بی ادبانه ی این اسم فکر نمی کند.هاکلبری فین با جیم،دوست سیاه پوستش بر رود می سی سی پی بی هدف قایق می راند.و تام سایر بچه های همسایه را فریب می دهد تا به جای او حصار چوبی را رنگ بزنند.راستی چرا از بین این کاراکترها همه ی دخترها می خواهند نویسنده شوند و پسرها می خواهند از قانون و نظم فرار کنند؟!

تعداد معدودی از این یتیم های خوشبخت،در ناز و نعمت زندگی می کنند.مثل سارا استنلی در کتاب "جاده ی آونلی"٣ به خاطر لباس های پاریسی و سفر به دور دنیا مورد حسد همسن و سالانش قرار می گیرد.و یا "سوفی" دختربچه ی دردسر سازی که در عمارت خانوداگی عروسک های زیبایش را خراب می کند ۴.

گرچه همه این شخصیت ها جذاب و هیجان انگیز هستند،اما فقط یک کودک یتیم دیگر در دنیای داستان ها هست که همانند او وجود ندارد."شازده کوچولو" هیچ وقت حرفی از پدر و مادرش نمی زند.فقط از روی اسمش می شود حدس زد که پدرش پادشاه یا هم چون چیزی بوده که او را شاهزاده/شازده می نامند.معلوم نیست شازده کوچولو از کجا آمده و چطور از سیارکش - سیارکی که دو کوه آتشفشان و یک گل سرخ دارد- سر در آورده. بنابرین شاید می توان شازده کوچولو را هم یکی از کودکان یتیم ماندگار دانست.مسافر کوچکی که تقریبا همیشه تنها بوده اما در برقراری ارتباط با موجودات و جهان تازه هیچ مشکلی که ندارد هیچ،خیلی هم اجتماعی است.نمی دانیم این شازده چرا انقدر دوست داشتنی است؟به خاطر توصیف عروسک مانند کتاب از ظاهر او و یا شاید جملات ساده اما پر معنایی که می زند.و یا شاید چون او تنها کسی است که از نقاشی های راوی داستان سر در می آورد.

 

١-امیلی در نیومون.اثر لوسی مادمونت گومری،نویسنده ی کتاب های "آن شرلی در گرین گیبلز" و "جاده ی آونلی.

٢- جیمز و هلوی غول آسا.ماتیلدا.دو اثر  از رولد دال.

٣-در ایران کتاب و فیلم این مجموعه با نام "قصه های جزیره" شناخته شده است.

۴- دردسرهای سوفی.اثر سوفی سگور.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات ()
جشنواره سریال های تلویزیونی.

نقش اول سریال بلد نیست گریه کند.کارگردان تمهید هوشمندانه ای به کار می گیرد.

بازیگر وارد دستشویی می شود و به سر و رویش آب می زند و صدای گریه در می آورد. مختص هنرپیشه های زن.

یا

اگر داستان فیلم در یک خانه ی قدیمی اتفاق بیفتد،نقش اول سریال شب به کنار حوض می رود و وحشیانه به صورتش آب می زند.ترجیحا نقش اول مرد.

یا

اگر بخواهند بگویند که نقش اول داستان خیلی تحت فشار است...وارد دستشویی می شود.شیر آب را باز می گذارد و بدون شستن دست و رو فقط زل می زند به آینه ی بالای روشویی.صدای آب باید حتما به گوش برسد.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات ()
یک نفس راحت

سلام! بالاخره امتحانات دست از سرمان بر داشتند و سعی می کنیم نفسی بکشیم.

از تمام دوستانی که چه در این جا،چه در فیس بوک،و چه از فرنگستان برای تولدم پیام تبریک فرستاده اند تشکر می کنم! حتی آن آقای اسپرانتیست اهل کشور چک که نمی شناختمش و در یکی از سایت های اسپرانتو بهم تبریک گفته بود.سال های پیش تبریک روز تولد برایم چندان مهم نبود اما حالا از هر تبریکی که دریافت می کنم خوشحال می شوم.بیش تر از پیش آن دست گرم را روی شانه هایم احساس می کنم.دستی که از زبان دیگران با من حرف می زند و انگار می گوید "ببین تا به حال تو را زنده نگه داشته ام! ببین هوایت را دارم!من پارتی تو هستم(!)پس خیالت از همه چیز راحت!" درست در روزهایی که از کار زیاد برای امتحان و تکلیف های در حد پایان نامه(!) خسته شده بودم و دلم می خواست غرغر کنم و سر خودم و دیگران نق بزنم...متوجه شدم که نه،هنوز کسانی هستند که می خواهند خوشحالم کنند و دوستم دارند.هنوز برای دیگران اهمیت دارم و...هدایای تولدم را که باز می کنم،به نظرم می آید که آن دست گرم نامرءی دارد به خاطر امتحانی که در سال گذشته داده ام به من جایزه می دهد.هرچند شاگرد اول زندگی نشده باشم اما علت اشتباهاتم را خوب فهمیده ام.

راستی،از امروز به طور رسمی دانشجوی گرایش تاتر عروسکی شدم. به سایر دوستانم که در گرایش های محبوب خود پذیرفته شده اند تبریک می گملبخند

پی نوشت:به دیر به دیر بروز شدن این وبلاگ نگاه نکنید! من هر شب سه پست جدید برای گربه ی ایرانی می نویسم،البته در ذهنم! و هر وقت فرصتی دست می دهد آن ها را در وبلاگ می نویسم،البته در بخش پیش نویس!زبان

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات ()
روزگار جوانی!

من این جا هستم!با کوله باری از جوانی و جوانی کردن و حس جوانی...!

متشکرم از همه کسانی که در این سال ها همراهی ام کردند.

پی نوشت:لامصب چه زود می گذرد!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات ()
بابای بچه

 

عزیزم! ممنونم که فرزندمان را به دنیا آوردی! فرزند من را!

ممنون که دردی را که من هم باید می کشیدم فقط تو کشیدی!

ممنون که حتی وقتی درد می کشی عشق می ورزی!

ممنون که مادر فرزند من هستی،که همسر من هستی

حال که تو مادر شده ای و من پدر،فراموش نمی کنم که

همیشه دوست و همراه من در زندگی خواهی ماند!

 

 

یکی از اشتباهات ما ایرانیان این هست که به خاطر فرهنگ و تصوراتمان مبنی بر شرم و حیا و سایر مخلفات... اجازه نمی دهیم شوهر زن باردار در اتاق زایمان حضور یابد.در صورتی که چه از نظر دینی و چه غیر دینی زن و شوهر باهم محرم هستند.مگر همین زوج در اتاق های جداگانه صاحب فرزند شده اند که حال به خاطر شرم آن دو را از هم جدا می کنیم؟! یا بهتر است بگوییم که خود در  زمان زایمان از هم جدا می شویم؟ چرا زنان ایرانی خود از شوهر می خواهند از اتاق خارج شود و شوهران نیز قبول می کنند؟ واقعا کار اشتباهی است.

 

در کشور ما مراکز آموزش همسران باردار وجود ندارد.زنان باردار ایرانی از ورزش و نرمش های خاص این دوران و تمریناتی که در آمریکا برای آرامش و سلامت مادر و جنین انجام می گیرد خبر ندارند.شوهران نیز پا به پای همسرشان در این تمرینات شرکت نمی کنند و از جلسات روان شناسی مخصوص پدر ها هم خبری نیست. طبیعی است که وقتی زن باردار از تهوع یا سرگیجه –ویار و سایر حالات این دوران خود صحبت می کند شوهر آن طور که باید درک نمی کند.و چه بسا همسر باردارش برای او روز به روز خسته کننده تر به نظر برسد.و گاه به جای همراهی همسر،دچار خودخواهی شده و برای رفع نیازهای خود به ارتباط با زنان دیگر و خیانت روی آورد.در این بین با توجه به امکانات محدود موجود،شاید تنها کاری که می توانیم انجام دهیم سهیم کردن لحظات پر اهمیت زایمان با شوهران باشد.هر پدری حق دارد شاهد ورود  تک تک فرزندانش به دنیا باشد.و هر زنی حق دارد ببیند که شوهرش در این ساعات دردناک در کنار اوست.این کار عشق زوجین را به فرزند و مخصوصا به یک دیگر تحکیم می کند.

 

از نظر روانی واقعا اهمیت دارد که یک مرد با چشمان خود ببیند که همسرش _ شریک زندگی،دوست و همراه او_ برای مادر شدن چه ساعات و مراحلی را تجربه می کند.حتی اگر آن ازدواج ناموفق باشد و زوجین به یک دیگر بی علاقه باشند و حتی اگر زایمان با عمل سزارین انجام گیرد،بازهم نوزاد موجود زنده ای ست که زن و مرد را به یک دیگر مربوط می سازد.همان گونه که زن و مرد در زمان بسته شدن نطفه ی نوزاد حضور داشتند،در زمان به دنیا آمدن نوزاد هم هر دو باید حاضر باشند.

 

این نکته در مورد روستاییان،قشر کم سواد یا مردمانی که زیر خط فقر هستند از اهمیت بیش تری برخوردار است.چراکه افکار و باورهای مخرب در گروه های مذکور بیش تر به چشم می خورد.(طبیعتا خانواده های مرفه زمان و توانایی بیش تری برای مراقبت از زن باردار در اختیار دارند.)برای مثال ساکنین حلبی آبادهای حومه ی شهر تهران اغلب فقط برای داشتن نیروی کار بیش تر صاحب فرزند می شوند و شرایطشان آن ها را به نقطه ای سوق می دهد که نسبت به وضعیت رشد جسمانی و روانی فرزندانشان مسءولیت کم تری احساس کنند.معمولا زنان چنین قشرهایی در شرایط اقتصادی و روانی نامساعدی باردار می شوند و به ناچار در شرایط بدتری کودکشان را به دنیا می آورند.شرایطی از قبیل زایمان در خانه و به کمک قابله با لوازم غیر بهداشتی،و یا در بیمارستان های کم امکانات،کلینیک های غیر استاندارد و امثال آن.و صد البته که شوهران این زنان هرگز در زمان زایمان حضور ندارند و نوزاد تازه متولد شده،برای آنان نشانه ی عشق به همسر یا مسءولیت بیش تر نیست.

  در جایی می خواندم که یکی از همین زنان باردار را در وضعیت بدی از زایمان به بیمارستان آوردند.بچه در شکم مادر نچرخیده بود و پزشکان باید هرچه سریع تر زن را سزارین می کردند.اما شوهر زن از امضا کردن برگه ی موافقت با سزارین سرباز می زند.با دلایلی چون "زن بخیه خورده مثل چینی بند زده شده است و به درد نمی خورد!" در حالی که وضعیت زن لحظه به لحظه وخیم تر می شد،در بیمارستان میان پزشکان و پدر بچه بحث و دعوا بالا می گیرد و در آخر پزشک مربوطه بدون موافقت شوهر اقدام به سزارین می کند. زن از مرگ حتمی نجات پیدا می کند اما بچه مرده به دنیا می آید.در این بین واکنش شوهر و درگیری با پزشک و تهدید به شکایت مثال زدنی است.گویا زنده ماندن زن  اهمیتی ندارد و مساله بخیه خوردن و از دست رفتن یک نیروی کار بیش تر است.بله،ما در چنین جایی زندگی در کنار چنین افرادی زندگی می کنیم.

 

وقتی حاصل پیوند خوردن دو روح در یک روح دیگر با جسمی کوچک به نام کودک گرد هم می آید،باید خودخواهی را کنار گذاشت و به دیگری اندیشید.وقتی شما به عنوان یک مرد،در ساعات زایمان در کنار همسرتان می ایستید و دست او را در دست می گیرید،از عمق وجود درک می کنید که مادر فرزند شما چه حسی دارد، چه ساعاتی را از سر می گذراند تا فرزند شما در جهان چشم باز کند و نفس بکشد.وقتی سرخ شدن چشم ها،اشک ریختن و عرق سرد شریک زندگیتان را در این ساعات ببینید، دیگر روز مادر و روز تولد فرزندتان را فراموش نخواهید کرد.می دانم فکر می کنید که می دانید زایمان چه جوری است! خیلی از مسایل زنان را فکر می کنید که می دانید! اما دانستن،فهمیدن و درک کردن باهم خیلی فرق دارد.کافی نیست که بدانید زن بودن و زایمان درد دارد،باید درد را درک کنید.روزی که از مرد بودن احساس خرسندی کردید و سر را بالا گرفته،با افتخار گفتید "من یک مردَم!" باید شروع به درک کردن کنید تا مرد بودن شما کامل شود.اگر مردان ایران درک کنند که زایمان چگونه وضعی است، دیگر شاهد نخواهیم بود که در موقعیت های ناخوشایند مثل جر و بحث های زن و شوهری،به فرزند اشاره کنند به زن بگویند "تو که کاری نکردی". قبول نکنید که پشت در اتاق زایمان منتظر بنشینید تا پرستار با یک نوزاد تر و تمیز به سراغ شما بیاید و درخواست شیرینی بکند. این نوزاد فرزند شماست.وقتی همسرتان از درد به خود می پیچد باید در کنارش باشید.و وقتی خون همسرتان هنوز روی سر و بدن نوزاد است باید طفل را در آغوش بگیرید.و به خاطر داشته باشید که نه فقط همسر شما،که طفل هم هنگام تولد درد کشیده.سعی کنید هر دوی آن ها را درک کنید،البته اگر می خواهید برای فرزند پدر و برای همسرتان شوهر خوبی باشید!

در این صورت برای همیشه اول از خداوند و بعد از همسر خود سپاسگزار خواهید بود.و از صمیم قلب جملات ابتدایی این متن را به همسرتان خواهید گفت.

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات ()
هدیه های وبلاگی2-معرفی کتاب

 

مجموعه آثار لءو بوسکالیا                            درباره ی لءو بوسکالیا

  1. همه را دوست دارم و آنان نیز...؟
  2. زندگی،عشق و دیگر هیچ......... مجموعه سخنرانی های دکتربوسکالیا در باب عشق ورزیدن
  3. آدمیت،هنر به تمامی انسان بودن
  4. زندگی با عشق چه زیباست
  5. سایر آثار لءوبوسکالیا

آثار دبی فورد                                              درباره ی دبی فورد

  1. نیمه تاریک وجود.....آشتی کردن با جنبه هایی از درونمان که خود طرد کرده ایم.                   
  2. جدایی معنوی........کتابی فوق العاده برای بازسازی روحی آنان که طلاق گرفته یا جدا شده اند.
  3. راز سایه
  4. بهترین سال زندگی

آثار اریش فروم                                            درباره ی اریش فروم

  1. زبان از یاد رفته.......آشنایی با عالم خواب و رویا و تعبیر روان شناسی آن
  2. عشق چیست؟

 و یک رمان فوق العاده         

درخت زیبای من........اثر ژوزه ماءوروده واسکونسلوس....ترجمه قاسم صنعوی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط ساحل نظرات ()
به یاد روزهای...اسب

"جان وین زوج هنری من بود. بدون من هیچ متنی رو نمی خوند.چارلز،برنسون رو می گم.اگه اسبش من نبودم نمی تونست حس بگیره.آقا توی خوب،بد،زشت خودشونو کشتن که ما بشیم اسب ایوان کلیف یا ایلای والاک!تو کتمون نرفت که نرفت!از اون طرف کلینت ایستوود گفت یا کورنادو یا برید سراغ یکی دیگه!"

روزهای بازبینی جشنواره تاتر دانشگاهی ست.و یادش به خیر،سال گذشته در همین روزها چه هیجان دلچسبی داشتیم از بازبینی اولین تجربه ی تاتری.

"روزی از روزهای اسب" شهرقصه ی دیگری بود که می توانست در ذهن مخاطبین بماند.شک ندارم برای آن ها که اجرای بازبینی را دیدند به یاد ماندنی بود و برای ما نیز.سختی هایی که برای این کار کشیدیم خاطره شد.هم زمان با دانشجویان بزرگ تر و با تجربه تر که با خیال راحت در پلاتو تمرین می کردند،گاه در سالن غذاخوری دانشگاه،گاه در کلاس یا در منزل تمرین می کردیم.در سرمای پاییز و زمستان.هر لحظه ایده ی تازه ای به دادگاه حیوانات خود می افزودیم.نقش موش خبرنگار که در کار گاو رییس ساده دل دادگاه ، خر عاشق شاکی،و شترمرغ وکیل بی هویت فضولی می کرد برایم واقعا دوست داشتنی بود.و آن اسب سینمایی که از سوابق خود می گفت! و شخصیت فوق العاده ی شیر وکیل معتاد و مفنگی.سگی که فقط پاچه می گرفت.سامانتا اسب ماده که شوهر خرش را ترک کرده بود...

خر- من زنمو می خوام! زندگیمو می خوام!

اسب-این نشدنیه.چرا متوجه نیستی؟من اسبم!

خر-من نمی فهمم!

اسب سینمایی-اتفاقا خوبم می فهمی،اما خودتو می زنی به خریت.

خر-اگه نفهمیدن چیزی جز زندگی اونم کنار کسی که دوستش داری خریته،آره من خرترین خر دنیام!

به نظر من تاتر یعنی زندگی،یعنی سفر.و می دانی که در سفر دوستان را خواهی شناخت؟ روزهای اول عده ی زیادی می آمدند و تست می دادند.گروه اعضای بازیگران را که بستیم تمرین ها را شروع کردیم.و...باور کردنی نبود.گویی تازه با هم کلاسان خود آشنا می شدم،تازه دوست می شدم.و چهار ماه باهم بودیم.نرمش و ورزش-تمرینات تمرکز و حفظ آرامش-آوازهایی که برای تمرین بیان می خواندیم.چقدر این آوازها را دوست داشتم! "موشه رو کی می خوره؟موشو گربه می خوره.گربه و موشه و گندم گل گندم ای خدا،دختر مال مردمه خدا..."

در این بین خیلی ها آمدند و رفتند.اتفاقات زیادی می افتاد و هر روز با مشکل تازه ای روبه رو می شدیم.با تمام این ها روز اجرای بازبینی یکی از قشنگ ترین خاطراتم هست. خوب به خاطر دارم که دل توی دلم نبود و با هیجان شاهد پرشدن جایگاه تماشاچیان بودم.صدای تپش قلبم را خیلی بلند می شنیدم و مدام نفس عمیق می کشیدم و سعی می کردم آرام باشم.و خدا را شکر می کردم که قرار نیست من اولین دیالوگ را شروع کنم.داوران در جایگاه قرار گرفتند و کار شروع شد.این اولین باری بود که در برابر دیگران روی صحنه تاتر می رفتم.راست گفته اند که نقش باید با بازیگر هماهنگ باشد.شیطنت ها و به قول دوستان موش-موشک بازی هایی که باید می کردم حالم را جا آورد.و وقتی برای اولین بار روی صحنه تماشاگران را خنداندم و صدای قهقه شان را شنیدم انرژی گرفتم.تا چهل و پنج دقیقه ی بعدی خنده از لب تماشاچیان نیفتاده بود.گرچه هیچ یک نمی دانستند که بسیاری از صحنه های جذاب به دلایلی حذف شده اند...با تمام این ها اجرا موفقیت آمیز بود و با استقبال بسیار خوبی روبه رو شد.حتی داوران آماتور بودن گروه را باور نمی کردند.و تماشاگران پس از اجرا به تک تک بازیگران خسته نباشید گفتند.

بازبینی جشنواره تنها اجرای  روزی از روزهای اسب بود.گرچه تمرینات را تا اواخر فصل بهار ادامه دادیم این کار هرگز به جشنواره راه پیدا نکرد.سیاست های جشنواره و دانشگاه اجازه نمی داد یک گروه از دانشجویان سال اولی که هنوز دروس مبانی را نگذرانده اند با قدرت با دانشجویانی که به زودی فارغ التحصیل می شوند رقابت کنند...و اثر به اجرای دانشجویی هم نرسید.تاریخ اجرا هم زمان شد با روزهای تب انتخابات ریاست جمهوری و...خودتان می دانید.احساس می کنم داستان اجرای این نمایش مربوط به نه یک سال قبل،که سال ها پیش هست.البته این چیزی را عوض نمی کند.قلب انسان طوری ساخته شده که خاطرات سال های گذشته را با یک تلنگر کوچک زنده می کند.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط ساحل نظرات ()

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ